درباره نویسنده
خاتون
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • خاتون
کلمات کلیدی مطالب
  • روزانه ها (۱۳)
  • چه خبر؟ (٧)
  • سفرنامه (٥)
  • حواسم باشد (٢)
  • دخترکم (٢)
  • من و همسرجان (۱)
  • شغل (۱)
  • ترانه (۱)
  • ادامه تحصیل (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • شهریور ۸٩
  • خرداد ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
دوستان من
  • ماجراهای یک فندق 70 کیلویی بی خانه
  • روزهای قشنگ زندگی - بهناز
  • دفترچه ممنوع من - کتایون
  • یادداشت های خاکستری
  • ماجراهای ممول و حامی
  • مرده ها جوان می مانند
  • شعرگونه های موژان
  • روزمرگی های شیوا
  • عاشقانه ها - گلپر
  • اینجا ایران من زن!
  • من و دلنوشته هام
  • یک عاشقانه آرام
  • طعم بيادماندنی
  • عطر صد خاطره
  • یک صفا دو وفا
  • برنامه های ما
  • ساروی کيجا
  • آلوچه خانم
  • سروستان
  • فرزانگان۷۹
  • خانم شين
  • بهمندخت
  • گلستانه
  • بادبادک
  • نغمه
  • موژان
  • رها
کدهای اضافی کاربر


روزانه های من
1390 - 19
نویسنده: خاتون - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

سلام

خیلی وقته دلم می خواد بیام اینجا و از حال و هوای این روزهام بگم که با تکان خوردن های دخترک بسی شیرین شده و از دغدغه هام برای تربیتش و خوب زندگی کردنش و برنامه ریزی برای اوقات خوشی که باهم خواهیم داشت و از محبت های پدرش و سایر افراد خانواده  ... اما تا به حال یا درگیر تحویل کارم در شرکت بودم یا در حال خرید و آماده کردن اتاق و وسایل دخترک.

قول داده بودم سفرنامه دبی را بنویسم ولی دبی سفرنامه نداشت یعنی 3 روز فقط خرید کردیم و آیتم های لیست خرید را خط زدیم. ولی خرید خوبی بود و خوشحالم که رفتم و تشکر می کنم از برادرم و مریم که اگر همراهی شان نبود این سفر هم ممکن نبود.

من کلا خیلی شخصیت دخترانه ای ندارم و تا قبل از اینکه بفهمم نی نی توی دلم دختره خیلی هم ضرورتی برای بها دادن به ظرافت های دخترانه نمی دیدم علی رغم اینکه همیشه معترف بودم که خوب است بیشتر از این به آفرودیت درونم توجه کنم . اما از آنجایی که معتقدم بچه ها بیشتر از رفتا ر و عمل پدر و مادر یاد می گیرند تا حرف هایشان سعی کردم تغییراتی هرچند کوچک در خودم ایجاد کنم تا عالم بی عمل نباشم برای دخترکم.

به عنوان نمونه شروع کردم به اهمیت دادن به بدنم و زیبایی ظاهرم.دبی که بودم به دلیل تغییر سایزی که برای خودم پیش بینی می‌کردم (که البته رخ نداد یعنی فقط شکمم چاق شده) غیر از 2 تکه لباس بارداری قصد خرید لباس نداشتم بنابراین بودجه خرید خودم را صرف خرید کرم و لوازم آرایش کردم. موقع خرید کرم از شانس خوبم مسئول غرفه یک خانم دکتر ایرانی بود که برایش توضیح دادم که باردارم و محصولی می خواهم که برایم مضر نباشد راهنماییم کرد وبا خیال راحت یک مرطوب کننده خوب خریدم برای صورتم. و از روزی که برگشتم شروع کردم به استفاده کردن از خریدهایم و بسی لذت بردم از احترامی که به بدنم گذاشتم و البته از فید بک های مثبت دوستانم در شرکت در مورد شادابی پوستم و خوشگل تر شدنم. به پوست بدنم هم رسیدگی کردم و برای اولین بار در زمستان احساس بد خشکی پوست ندارم. کف پاهایم را هم به سنگ پا و کرم ترک مهمان کردم و نتیجه اش مطلوب است. خلاصه حالا می توانم با اعتماد بنفس به دخترم بگویم که یک خانم همیشه باید بدنی سالم و ظاهری آراسته داشته باشد.

روی رفتارهایم هم کمی کار کردم و سعی کردم یک کم مهربان‌تر و خانم‌تر و خانه‌دارتر باشم. اینها خیلی پیشرفت نداشته اند چون فیدبک زیادی از همسرجانم نگرفته ام هنوز! ولی خوب ...

دارم روی خودم کار می کنم که با حوصله باشم  و امر و نهی زیادی نکنم و بگذارم که تا حد امکان دخترکم شاد و آزاد باشه. در این زمینه مامان خودم الگوی فوق العاده ایه. بچگی های خودم و رفتارهای مامان را مرور می‌کنم و گاهی به زبان و گاهی در دلم به خاطر صبر و حوصله اش ازش تشکر می کنم.

کارم را در شرکت کم کردم و صبرم به طور محسوسی در سایر امور زندگی بیشتر شده کمتر ناراحت می شم و بودن دخترک بهانه‌ایست برای شادی که همه عوامل ناراحت کننده در مقابلش بی اهمیت جلوه می‌کنند. همه خانواده و فامیل بیش از پیش با من مهربان شده اند و کلی تلفن احوال پرسی دارم که قبلا نداشتم. خدا را به خاطر این همه توجه اطرافیانم به خودم و دخترکم شکر می‌کنم. پدر و مادر خودم دائم به فکر آماده کردن خانه خودشان و خانه ما برای ورود دخترک هستند: از طبقه بندی مجدد کمدهای دیواری خانه ما تا عوض کردن شیر خانه خودشان برای راحتی شستشوی دخترک. خانواده همسر هم بی صبرانه منتظر ورود نوه دختر هستند. خاله مریم طی این مدت کلی زحمت کشیده برای کاغذ دیواری اتاقش و عمو حسین هم سوغاتی های خوشگلی براش آورده که توی وبلاگ خودش بزودی عکسش رو می‌گذارم.

روزهایی که خانه ام حسابی خوش می‌گذره اینترنت گردی می کنم آشپزی می کنم روانشناسی رشد می خوانم وسایل دخترک را نگاه می‌کنم و ته دلم قند آب می‌شود که بیاد و باهم بازی کنیم و با کفشدوزک های کاغذ دیواری اتاقش دوست بشه و لباسهاش را بپوشه و ...

بابا جانش هم برایش قران می خونه  و قربان صدقه اش میره و مدام از من می‌پرسه "اسمش چیه؟ چند سالشه؟" کلا یک جور خاصی شاده. دخترک هم حسابی با باباجانش رفیقه و با شنیدن صداش من را لگد باران می‌کنه! همسرجانمان طی این مدت کلی برای من انار دانه کرده و فداکاری کرده و باهم رستوران رفتیم لازم به توضیح است که من عاشق رستوران رفتنم  اما ایشان غیر از چند تا رستوران خاص ساندویج هات داگ یا غذای حاضری در منزل را ترجیح می ده.

دخترک همچنان اسم نداره اما فکر کنم تا هفته آینده اسمش مشخص بشه. اسمش که معلوم شد میام لیست اسمهایی که خودم و باباش دوست داشتیم را به همراه گزینه نهایی می‌نویسم.

خدا را به خاطر این نعمتی که به آسانترین شکل ممکن به من و همسرم عطا کرده سپاسگزارم و از ته دل دعا می کنم که این نعمت و لذت نسیب همه آنهایی شود که در انتظارش هستند.

 

 

نظرات ()



1390 - 18
نویسنده: خاتون - ۱۳٩٠/۸/٥

در راستای این پست من هم مدل اقتصادی زندگی مشترک خودم و همسرم را توضیح می دم شاید برای اونهایی که تازه زندگیشون رو شروع می کنند مفید باشده

توی خونه پدری من، مامانم و بابام حقوقشون رو می گذاشتند روی هم و هزینه های لازم رو انجام میدادند  و بقیه هم می‌شد پس انداز مشترک. هردوشون هم از همه چیز هم خبر داشتند و کلا یکی از اولین توصیه های پدرم به من این بود که اگر پول من و پول تو توی زندگی مشترک باشه برکت پول کم میشه وخیلی دیر به خواسته هاتون می رسین اما اگر با هم باشین خدا هم کمکتون می کنه و زود پیشرفت می کنین. همیشه هم از مامان به خاطر اینکه حقوقش رو در اختیار زندگی قرار می ده تشکر می‌کرد. از  اون طرف مامانم هم اعتقاد داشت که چون از وقت شوهر و بچه هاش برای کار می گذاره پس باید بچه ها و همسرش هم از حاصل اون شغل بهره ای داشته باشند.

بنابراین من هم به همسرم گفتم که دوست دارم توی امور اقتصادی زندگی شریک باشم یعنی هم توی درآمد و هم توی نحوه هزینه کردن اون درآمد و پیشنهاد کردم که یک حساب مشترک باز کنیم و حقوق هامون رو بریزیم اون جا و هردو ازش استفاده کنیم. همسرجان هم  قبول کرد ولی یک پیشنهاد جالب داد و اون هم این بود که هرکس یک مبلغی از حقوقش و نه همه حقوقش رو توی حساب مشترک بریزه و استدلالش هم این بود که اگر بخواد برای من کادو سورپرایزی بخره اگر پس اندازشخصی نداشته باشه چی کار کنه؟ خوب منم که عاشق هدیه و سورپرایز!!! قبول کردم.

روال کلی زندگیمون اینطوریه که اسفند ماه هر سال مبلغی که هرکس هر ماه توی حساب مشترک  واریز می کنه رو مشخص می کنیم ملبغ قسط ها رو کم می کنیم ، یک مبلغ مشخصی رو هم خرج خونه قرار می‌دیم که مدیریتش با منه و هرچی هم که صرفه جویی کنم جایزه خودمه و می تونم به پس انداز شخصیم منتقل کنم :) و باقی مانده رو به دو بخش بودجه سفر و پس انداز تقسیم می کنیم. گاهی برای پس انداز هم نقشه می‌کشیم  و برای بعضی از نقشه ها (مثلا تعویض ماشین) از پس اندازهای شخصی هم خرج می کنیم. خرج جاری زندگی مدیریتش با منه که یکم اهل بریز و بپاشم تا بهمون خوش بگذره و مدیریت و سرمایه گذاری پس انداز خانواده هم  به عهده همسرمه که برعکس من آینده نگره و اهل حسابه.

تا حالا که این مدل جواب داده و هردومون راضی هستیم.

اگر خدا بخواد جمعه تا دوشنبه همراه برادرم و جاری بزرگه (مریم جون) و سلمان جون می ریم دبی تا خرید های خانوم کوچولو رو انجام بدیم. گزارش سفر رو اینجا یا در وبلاگ دخترم خواهم نوشت.

نظرات ()



1390 - 17
نویسنده: خاتون - ۱۳٩٠/٧/۱۸

گفتم بیام یک حاضری بزنم و یک گزارشی از احوالاتم اینجا بنویسم. این روزها سرم توی شرکت حسابی شلوغه و همین هم باعث می شه به هیچ کار دیگه ای نرسم و اگر وقت هم داشته باشم به فکر کردن برای تهیه وسایل دخترکم می گذره.

پنج شنبه گذشته مامان و بابام اومدن خونمون و با کمکشون پرده ها رو شستم و شیشه ها رو تمیز کردم. فرشم رو هم بابا زحمت کشیده بود و داده بود شسته بودن. اینقدر فرشم تمیز شده بود اولش می گفتم این فرش من نیست ! برای مبل هام هم رومبلی دوختم. بالاخره بعد از 5 سال رضایت دادم که بدوزم. آخه من دوست دارم از همه وسایلم استفاده کنم و خیلی با مراقبت بیش از حد حال نمی کنم ولی این دفعه که روکش پارچه ای مبل هام رو عوض کردم به اندازه ای که مبل رو 5 سال پیش خریده بودم هزینه کردم و خوب همین باعث شد که رضایت بدم به دوختن رومبلی.

احتمالا 2 هفته دیگه برای استراحت و البته خرید سیسمونی دخترم یک سفر به دبی خواهم داشت. بعدش منتظر سفرنامه باشین.

 همین دیگه ! بقیه خبرها به دخترم مربوط میشه که توی وبلاگ خودش گزارش کردم.

شاد باشید :)

نظرات ()



1390 - 16
نویسنده: خاتون - ۱۳٩٠/٦/٢٧

اوه اوه چه گرد و خاکی نشسته اینجا!!!!

اما در عوض زندگی ما حسابی رونق پیدا کرده چون خدا بهترین نعمتش رو به ما داده و من بزودی مامان می شم.

الان 2 ماهی میشه که خودم هم خبردار شدم و امروز رفتم سونوگرافی و فهمیدم که نی نی ما یک دختر بازیگوش و بلاست.

تا اینجا که خدارو شکر دوران بارداری راحتی رو گذروندم و امیدوارم از این به بعد هم همینطور باشه.

 دخترکم برات بهترین آرزوها رو دارم و بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت هستم.

راستی نی نی خودش هم یک وبلاگ داره که خاله مریمش براش درست کرده. من و خاله مریم با هم توی وبلاگش می نویسیم و مامانش سعی می کنه اخبار مربوط به نی نی رو اونجا هم بگذاره.

سعی می کنم بزودی شرح اینکه کی و چه طوری فهمیدم که باردارم رو در یک پست جداگانه بنویسم.

نظرات ()



1390 - 15
نویسنده: خاتون - ۱۳٩٠/٦/٦

بهناز عزیزم قدم نو رسیده مبارکقلب

برای خودت و گل پسرت و خانواده ات آرزوی سلامتی و شادی دارم لبخند

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »