امروز اصلا حوصله درس خوندن ندارم.

دلم گردش می خواد.

بازیگوش شدم.

شایدم خسته شدم.

هنوز درس هام تموم نشده.

اون موضوعی که نگرانش بودم به احتمال خوبی نتیجه نامطلوب داره.

شایدم همین موضوع حالم رو گرفته.

دلم می خواد برم برای شبنم کادوی تولد بخرم و هفته دیگه بهش بدم.

کاش کنکور زودتر عقب می افتاد اونوقت به داداشم می گفتم برای من هم بلیط بگیره و امروز باهم می رفتیم تاتر بیضایی رو ببینیم.

دلم یک رمان خوب می خواد. یک چیزی مثل "خانم" مسعود بهنود.

"خانم" رو یک عزیزی بهم هدیه داده بود. یک عزیز دیگری بردش که بخوندش و هنوز هم پس نداده شاید هم قاطی کتاب های خودش داده باشه به اون کتاب فروش آشنا و کتاب جدید خریده باشه.

کاشکی از این فصل شکست ها و اشتباه ها باهم به سلامت عبور کنیم. دلم یک خیال آسوده می خواد.

خودم اینقدر خرابم که حتی حال تو رو نمی پرسم و اصلا حواسم نیست که علی رغم اون لبخند های بی خیالت تو بیشتر از من تحت فشاری .

این روز ها هم مثل اون سال پشت کنکور باید روزی 100 بار با خودم بگم "بگذرد این هم"

همیشه هم ته این غصه خوردن هایی که بیش از یک روز طول نمی کشه (چون اصلا بلد نیستم غصه بخورم) به خودم می خندم و می گم من چقدر خوشبختم و چقدر ناشکر .

دیروز رفتم وبلاگ مهران قاسمی و خانمش سارا معصومی و نامه ای رو  که سارا بعد از مرگ همسرش براش نوشته بود خوندم و کلی گریه کردم و بعد خجالت کشیدم از خودم که این روزها اینقدر نق می زنم.

از بابا یاد گرفتم که تا یک شکوه ای به لبم میاد برش گردونم و به جاش بگم خدایا شکرت پس :

خدایا شکرت

خدایا شکرت

خدایا شکرت

.

.

.