امروز روز معلمه. این روز رو به مامانم و همه معلم ها تبریک می گم و یاد می کنم از یکی از بهترین معلم هام آقای فضلی که فوت ناگهانیش یکی از بزرگترین حسرتهای همیشگی رو برای من و همه دانش آموزانش به جا گذاشت.

یادمه روی تاج گلی که برای مراسم تشیع تهیه کرده بودیم یکی از بچه ها یک تکه از کتاب کویر دکتر شریعتی رو نوشته بود که به حق بیان احساس ما بود در نبودن استادی که حق پدری به گردن همه ما داشت :

 وقتی که بود نمی دیدم وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند.

 چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد، تشنه آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و نه آتش و بعد،

عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت.

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس  گامی به تو نزدیکتر می شوم

  روحش شاد و یادش گرامی.

 اما بگم براتون که دیشب طی یک جلسه 4 نفره (3 برادرو پدرشون) سوتفاهم‌ها برطرف شد و اوضاع روابطمان با عروس و داماد گل و بلبل است. با گذشت زمان و البته یک سفر مشترک به شیراز شناختمان از عروس بیشتر شده و کمتر ازش می رنجیم. ولی من همچنان در نزدیک شدن احتیاط می‌کنم تا ببینم چی میشه.

از همه دوستانی که من رو به آرامش دعوت کردند سپاسگزارم و نتیجه گیری خودم هم اینه که بهتره در مورد آدمهای جدید زود قضاوت نکنیم! و سعی کنیم با گفتگو از بروز سو تفاهم جلوگیری کنیم. در رفتارمان محتاط باشیم تا برداشت بدی در طرف مقابلمان ایجاد نکند و خودمان هم کمی گذشت داشته باشیم.

و در آخر باز فهمیدم که من نمی تونم مدت طولانی از کسی دلخور باشم و منتظر یک تغییر کوچکم تا همه چیز رو فراموش کنم. امیدوارم همیشه اینطوری بمونم :)