سفرنامه چین – قسمت دوم

 

صبح یکشنبه صبحانه خوردیم و یک نقشه از هتل گرفتیم و از پرسنل هتل خواستیم که یک تاکسی برامون بگیرن به مقصد معبد بهشت. کالسکه سلمان رو گذاشتیم توی صندوق عقب و سوار شدیم. علی جلو نشست وبقیه عقب نشستیم. راننده شروع کرد به اعتراض به زبون چینی ماکه نمی فهمیدیم چی میگه دربون هتل گفت که میگه شما 5 نفر هستین و نمی شه توی یک ماشین سوار شین. سلمان قربونش برم نفر حساب می شد!

حسین اینا پیاده شدن و سوار تاکسی بعدی شدن. کالسکه سلمان موند پیش ما. تاکسی ما رو دروازه جنوبی معبد پیاده کرد. 5 دقیقه ای منتظرمریم اینا موندیم ولی نیومدن. تماس گرفتیم ودیدم تاکسی اونها رو اشتباهی برده به شهر ممنوعه (یک مکان دیدنی دیگه) و اونها دارن پیاده بر می گردن سمت هتل. از شهر ممنوعه  20 دقیقه پیاده تا هتل راه بود. عصبانی بودن و گفتن که نمیان ولی چون سفر قبلیشون به پکن هم این معبد رو ندیده بودند ما اصرار کردیم و نهایتا اونها از هتل دوباره تاکسی گرفتن.تاکسی دوم آدرس رو درست اومد ولی اونها رو دروازه شمالی پیاده کرد! دقت کنید که کالسکه سلمان هم دست ما بود و اونها مجبور بودن سلمان رو بغل کنند. فاصله در شمال و در جنوب هم زیاد بود و هم مسیر با سنگ فرشهای قدیمی پوشیده شده بود و ناهموار بود. یک جایی وسط راه بهم رسیدیم و یک جایی قرار گذاشتیم تا مابریم سمت درب شمال و اونها هم برند سمت درب جنوب تا هردو گروه همه جا رو دیده باشیم. معبد بهشت یک بناییه که روی یک سکوی گرد ساخته شده اوایل این بنا هم معبد بهشت بوده و هم معبد زمین ولی بعد ها معبد جداگانه ای برای زمین ساخته شد که معبد زمین در یک محیط مربع ساخته شده. دایره کاملترین شکله و نشانه اعتقاد به کروی بودن آسمانه و مربع بودن معبد زمین به نشانه اعتقاد به مسطح بودن زمینه.

سلمان جونم به خاطر چشمای درشت و مژه های بلندش شدیدا مورد توجه چینی ها بود و همه می خواستن باهاش عکس بندازن. پیرزنها هم با زبون چینی قربون صدقه اش می رفتن .

حدود ساعت 4 از دروازه شمالی معبد خارج شدیم و چون تاکسی پیدا نکردیم پیاده راه افتادیم به سمت هتل. هم گرسنه بودیم وهم 5 ساعت راه رفته بودیم. من توصیه مریم رو جدی نگرفته بودیم و به جای کتونی کفش پوشیده بودم و پام داغون شده بود البته از رو نرفتم و فرداش هم همین اشتباه رو تکرار کردم. یک جای بین راه من پیشنهاد کردم که بریم مک دونالد و مک فیش بخوریم. یک مک دونالد ابتدای یک مرکز خرید دیدیم و رفتیم غذا سفارش دادیم بعد از خوردن غذا هم خستگیمون در رفته بود و هم اخلاقمون خوب شده بود. تصمیم گرفتیم یک دوری تو مرکز خرید بزنیم. علی (همسرم) دست سلمان رو گرفت و رفت برای خودش بگرده ما سه تا هم رفتیم توی یک فروشگاه شبیه ایکیا و من به پیشنها گلپر عزیزم دوتا جعبه پارچه ای و یک جا جورابی خریدم. بعد رفتیم توی یک مغازه لباس بچه که برای سلمان خرید کنیم. نیم ساعتی از جدا شدن علی و سلمان از ما می گذشت و خبری ازشون نبود. تا بچه ها خرید کنند من رفتم که علی و سلمان رو پیدا کنم. حدس زدم که این دوتا یا یک جایی هستند که وسایل الکترونیکی داره که علی باهاشون سرگرم یا یک جایی داره شبیه زمین بازی که سلمان سرش گرمه و خوشحاله  خلاصه توی طبقه 5 یا 6 همون مرکز خرید یک زمین بازی بری بچه ها بود که علی و سلمان توی استخر توپش مشغول بازی بودند! به علی گفتم همونجا باشه تا من برم و با بچه ها برگردم. خلاصه همدیگرو که پیدا کردیم تازه سلمان تصمیم گرفت بره توی استخر شن و شن بازی کنه. غروب آفتاب هم نزدیک بود و می خواستیم نماز بخونیم. مریم و سلمان موندن تو زمین بازی و ما رفتیم هتل. علی بعد از نماز رفت استخر ومن از خستگی بی هوش شدم. مربم یک ربع بعد از رسیدن ما زنگ زد که داره بر می گرده و چون سلمان خوابیده حسین کالسکه رو برداره و بره دنبالش. مریم و حسین برنگشته بودن هتل و رفته بودن خرید. حدود ساعت نه که من تازه بیدار شده بودم و علی هم تازه از استخر برگشته بود بچه ها هم اومدن اتاق ما. خودشون شام خورده بودن و برای ما هم پیتزا خریده بودن. شام خوردیم و یکم گپ زدیم در مورد برنامه مون برای روزهای بعد. قرار شد فردا ساعت 9 بیدار شیم و بعد از خوردن صبحانه بریم شهر ممنوعه رو ببینیم.

فردا صبح بعد از صرف صبحانه پیاده حرکت کردیم به سمت شهر ممنوعه. این شهر مجموعه ای از قصر هاست که برای پادشاهان سلسله های مختلف و همسرا ن و فرزندانشون بوده. قبل از ورود به شهر ممنوعه یک باجه ای بود که راهنمای گویای مجهز به جی پی اس به زبان های مختلف از جمله زبان فارسی کرایه می داد. یک دونه راهنما هم کرایه کردیم و علی گذاشت توی گوشش و هر جا که می رفتیم اطلاعات مهم رو برای ما هم می گفت. توی شهر ممنوعه 37 تا قصر بود که ما غیر از 6 تا بقیه اش رودیدیم. یک تعدای موزه هم بود که توش ظروف و وسایل شخصی پادشاهان و ملکه ها و ابزارهای نجومی و محاسباتی رو به نمایش گذاشته بودند.کلا سبک معماری قصرها خیلی جالب و تحسین برانگیز بود. پیاده برگشتیم هتل و حدود ساعت 6 هتل بودیم. ماهیچه کف پای من گرفته بود و هر قدمی که بر می داشتم تیر می کشید. برگشتیم هتل و بعد از یک استراحت کوتاه علی رفت استخر و من و بقیه هم رفتیم خرید.  دیدم اگر با این کفشها فردا بخوام برم دیوار بزرگ چین رو ببینیم بیچاره می شم. رفتم یک جفت کتونی نایک برای خودم خریدم و اینقدر درد پام شدید بود که از بچه ها جدا شدم و برگشتم هتل. بچه ها هم یک ساعت بعد برگشتن هتل و به ما زنگ زدن که بریم اتاقشون برای شام. اونها از رستوران هتل سفارش غذا داده بودند. ما هم رفتیم و یک غذا سفارش دادیم . بعد از خوردن شام قرار فردا رو باهم گذاشتیم. بچه ها سفر قبلی دیوار بزرگ چین رو دیده بودند و گفتن که برای سلمان مناسب نیست و نمیان. قرار شد ما تنها بریم دیوار بزرگ رو ببینیم و اونها هم گفتن شاید سلمان رو ببرن باغ وحش. موقعی که می خواستیم برگردیم اتاق خودمون سلمان گریه کرد و علی هم دستشو گرفت و آوردیمش اتاق خودمون. باهم نشستیم به تماشای قهوه تلخ. سلمان خوابش برد. من به علی گفتم بگذار زنگ بزنیم که بچه ها بیان ببرنش چون اگر شب بیدار بشه بی قراری می کنه. ما زنگ زدیم و بچه ها گوشی رو بر نداشتند گویا گوشی رو قظع کرده بودند.ما خوابیدیم. مریم چند باری اومده بود دم در اتاق ما و در زده بود ولی باز نکرده بودبم. چون حدس زده بود که سلمان خوابه  تلفن نزده بود که بیدار نشه. حدود ساعت 2 سلمان بیدار شد و تا مریم بیاد اینقدر گریه کرد و جیغ زد که صداش گرفت ! حسابی از دست علی حرص خوردم. مریم خیلی بزرگواری کرد که هیچی نگفت... من تا یک ربع از عصبانیت و استرس می لرزیدم. بالاخره خوابیدیم چون باید صبح زود بیدار می شدیم. طبق دفترچه راهنما از هتل تا دیوار چین حدود یک ساعت و نیم با تاکسی راه بود... ادامه دارد

 

پینوشت : قسمت بعدی یک پست تصویریه شامل تعدای عکس از معبد بهشت و شهر ممنوعه