سفرنامه چین - قسمت پنجم

صبح روز بعد (جمعه) رفتیم تا سوار اتوبوس های گشت شهری بشیم. این اتوبوس ها دوتا خط داره که دوتا مسیر متفاوت رو طی می کنند و ایستگاه هاش مکان های دیدنی شانگهای هستند. بلیطش فکر کنم 30 یوان بود. همراه بلیط یک هدفون هم می‌دادند که اگر وصلش می کردی به چند زبان از جمله انگلیسی توضیحاتی در مورد هر ایستگاه و مکان دیدنی اون از هدفون پخش می شد. اتوبوس دو طبقه بود و خطی که ما سوار شدیم طبقه بالاش سقف نداشت که ما هم برای اینکه شهر رو بهتر ببینیم بالا نشستیم. اولین ایستگاهی که پیاده شدیم ایستگاه "یو گاردن" بود که یک  باغ با معماری سنگی عجیب و بانمک هستش که تعدادی هم چایخانه به سبک چینی توشه ما که راهنما نداشتیم ولی ظاهرا پوشش گیاهیش هم خاصه. جای قشنگی بود. قبل از رفتن به باغ و بعدش هم در بازار سنتی نزدیکش یک گشتی زدیم و تعدادی عروسک چینی و بادبزن خریدیم. اینجا باید چونه می زدیم موقع خرید که خوب گاهی طرف راضی می شدو گاهی هم نه.

 بعد دوباره سوار اتوبوس شدیم و در خیابانی به نام "هوهای رود" که یک خیابان شیک و پر از مرکز خریدهای شامل برندهای گرون و معمولی هست پیاده شدیم. خیلی خسته بودیم و از سر گرسنگی و خستگی حسابی غر زدیم به جون هم و من و علی هم باز یک بگو مگوی کوچولو کردیم! پسرها مارو گذاشتند توی نمایندگی Mother care‌ تا برای سلمان خرید کنیم و خودشون رفتند که نماز بخونند. بعد از برگشتنشون با هم رفتیم ناهار خوردیم و بعد هم دوباره سوار اتوبوس شدیم و رفتیم تا ایستگاه کشتی های تفریحی تا سوار کشتی بشیم و روی رودخانه بگردیم. به آخرین کشتی رسیدیم. کشتی 3 طبقه بود که دو طبق اول مسقف بود و صندلی داشت ولی طبقه سوم باز بود و صندلی هم نداشت. یک قسمت VIP هم در طبقه همکف بود که سر باز بود وصندلی داشت و باید 20 یوان اضافه تر می دادی که ما رفتیم VIP . برجها توی شب خیلی قشنگ بودند و هوا هم خنک و خوب بود. بهمون خوش گذشت. بعدش هم تاکسی گرفتیم و برگشتیم هتل.

روز بعد (شنبه) دیر بیدار شدیم و مهلت 24 ساعته بلیط اتوبوس گشت شهری که دیروز خریده بودیم تموم شد و از اتوبوس جا موندیم . یکم دلخور شدیم ولی بعدش یکمی توی یک پارک نزدیک هتل گشتیم و بعد پسرها هم همراه سلمان رفتند استخر و من و مریم هم رفتیم نمایندگی اسپریت که دیروزش وقتی سوار اتوبوس بودیم نشونش کرده بودیم. رفتیم خرید کردیم وبرگشتیم هتل. پسرها از استخر اومدند و با هم رفتیم رستوران اویغور ناهار خوردیم. اویغور ها قبایل مسلمان چین هستند که در شمال چین زندگی می کنند. بعد از چند روز گوشت و مرغ خوردیم و حسابی اخلاقمون خوب شد! نیشخند بعدش دوباره رفتیم "هوهای رود" برای خرید که در آخرین لحظات قبل از بسته شدن C&A‌ و H&M‌ تونستیم خریدهای خوبی ازشون بکنیم. برگشتیم هتل و چون فردا باید اتاقها رو تحویل می دادیم ساک هامون رو بستیم و من هم که ساک اضافی نیاورده بودم به این نتیجه رسیدم که باید یک ساک کوچک بخرم.

صبح فرداش (یکشنبه) صبحانه خوردیم و دوباره رفتیم خرید و بعد هم در شعبه شانگهای رستوران  هزار و یک شب ناهار خوردیم. من شب قبلش سرما خورده بودم و حالم خوب نبود. بعد از ناهار برگشتیم سمت هتل و از فروشگاه نزدیک هتل ساک خریدیم  وسایلمون رو به ساک جدید منتقل کردیم و برای فرودگاه تاکسی گرفتیم. موقع برگشت متاسفانه صندلی مریم و حسین خراب بود وکنترل اتوماتیکش کار نمی کردو نمی شد زاویه صندلی رو تغییر داد هواپیما جای خالی هم نداشت و و مهماندار فقط تونست دستی صندلی ها رو به حالت تخت دربیاره . بچه ها هم قبول نکردند که جاشون رو با ما عوض کنند و موقع برگشت مریم با سلمان خیلی خسته شد. خسته رسیدیم دبی. وسایلمون رو گذاشتیم پیش پسرها توی لانژ و رفتیم برای خرید عطر و شکلات. موقع رفت قیمت عطرهایی که می خواستیم پرسیده بودبم و چون چین گرونتر از دبی بود برگشتنی از دبی خریدیم. یک عطر برای مامانم، یک پن کیک و یک ریمل برای خودم و مقداری هم شکلات خریدم که گذاشتمشون توی یک کیف پارچه ای که به همین نیت از C&A‌ خریده بودم . سوار هواپیما شدیم به مقصد تهران. پرواز تهران دبی خوب بود و خوشبختانه گمرک هم اذیتمون نکردند و فقط ساک سلمان رو که توش فلاسک بود باز کرد. اونم چون دست من بود و من نمی دونستم که توش فلاسکه. 2 تا از راننده های شرکت اومده بودند دنبالمون دلم حسابی برای خونه تنگ شده بود و بی صبرانه منتظر رسیدن به خونه بودم.

ادامه ندارد نیشخند

پ.ن. امیدوارم همه دوستانی که وقت گذاشتند و سفر نامه ام رو خوندند حتما یک سفر به چین برند و این اطلاعات هم بدردشون بخوره. سعی می کنم بزودی تعدادی عکس از سفرمون بگذارم. اگر نتونم تصاویر خودمون رو از عکسها کات کنم شاید مجبور شم عکسها رو رمزدار بگذارم. اگر اینطور شد پیشاپیش از دوستانی که رمز ندارند عذرخواهی می کنم.