کتابی که توی شرکت داشتم می‌خوندم تموم شد واز ساعت 12 تا حالا دارم وبلاگ می خونم . خوندن بعضی از اونها خیلی لذت بخشه. د.وست دارم وبلاگم از اون دسته وبلاگ هایی باشه که دیگران از خوندنش لذت ببرن. وقتی یه عده رو می بینم که از طریق این وبلاگ ها باه هم آشنا شدن و الان دوستای خوبی برای هم هستند مشتاق می شم که من هم از این طریق دوستان جدید پیدا کنم و از مصاحبتشون لذت ببرم.

مانتو هام رو گرفتم . هردوشون خوب شده بود. البته یکی شون مانتو و شلوار بود که شلوارش چون تنگه خیلی قابل استفاده نیست ولی مانتوها خوب بود. علی هم پسندیدشون.

امشب قراره با حسین برادر علی و یکی از دوستان مشترکشون با خانوماشون شام بریم بیرون. علی و حسین و من هم رشته و همکار هستیم.  قراره به دلیل یه موفقیت کاری علی یه شام همه رو مهمون کنه.

راستی یکمی از شخصیت هایی که احتمالا در اینجا ازشون حرف خواهم زد براتون بگم:

همسرم علی : در دوره کارشناسی باهم همکلاس بودیم. سه سال اول ارتباطی باهم نداشتیم. سال چهارم آشناییمون بیشتر شد باهم همکار شد و بعد هم باهم ازدواج کردیم. خیلی مهربون و خیلی دوست داشتنی! بهش نگین ولی عاشقشم!

برادرم علی : آقای مهندس جدید که امسال مهندسی عمران قبول شده . یه دادش خیلی خیلی خی....لی مهربون و دوست داشتنی و خوشگل و خوشتیپ و....(یه داداش که بیشتر نداریم! مخلصشم هستیم ).

حسین : برادر بزرگتر علی  که من بهش ارادت خاص دارم.

مریم : جاری من و همسر حسین که دانشجوی پزشکیه و بی نهایت با محبت و مهربونه و رابطه خیلی خوبی هم با هم داریم (چشم حسود کور!)  

پویه و پریسا : خواهرهای علی که هردوشون خیلی گل و مهربون هستند.

کتی و هانا : دخترای پویه جون .

حسن : برادر کوچکتر علی  دانشجوی مهندسی کامپیوتر.

خوب این از اصل کاری ها بقیه رو هم اولین بار که ازشون اسم ببرم معرفی می کنم.

اما بگم از برنامه درس خوندنم که این چندوقته هیچ کاری براش نکردم. و کم کم دارم استرس میگیرم از عقب موندنش. بعد ار برگشتنم از شیراز(گفته بودم که هفته دیگه شیراز یه عروسی دعوتیم) دیگه باید حسابی بچسبم به درس اگرخدا بخواد. یه برنامه ریزی می‌کنم وتوی وبلاگ میزنم وپیشرفت روزانه ام رو گزارش می‌کنم.

خونمون هم (غیر ازاتاق کار) تمیزه و سلام می رسونه!

درمورد بقیه سرفصلهای زندگی هم خبر خاصی ندارم که بنویسم.