هنوز شرکتم . کار خاصی هم ندارم که انجام بدم. تازگی ها از حضور توی شرکت علی اینا که طبقه پایین شرکت ماست خیلی احساس خوبی ندارم چون تا من والناز(یک دوست قدیمی که با معرفی من توی شرکت علی اینا کار می کنه) با هم یک کلمه خرف می زنیم همه یه جوری نگاهمون می کنند.

چهارشنبه از دانشگاه زنگ زدن که چرا ثبت نام نکردی این ترم ؟ امروز رفتم دانشگاه و گفتم که قصد انصراف دارم. بچه ها رو هم دیدم. دلم براشون تنگ شده بود . همه درگیر تصویب پروپوزال های تزشون هستند. برای همشون آرزوی موفقیت دارم.

قرار بود با ماشین بریم شیراز ولی تصمیمون عوض شد و حالا می خوایم با هواپیما بریم ولی بلیط سخت گیر میاد. من هواپیما رو ترجیح می دادم ولی چون علی و پدر و مادرش دوست داشتن که با ماشین بریم ترجیح دادم که باهاشون همراه شم و چیزی نگم .

مامان و برادرم سر این موضوع که برادرم می خواد کلاس بازیگری شو ادامه بده با هم مشکل دارند و مامان بهش گفته که اگر بخواد ادامه بده باید هزینشو که حدود 1 میلیون تومنه خودش تامین کنه . علی هم می خواد تمام سکه هایی رو که به مناسبت قبولی دانشگاه هدیه گرفته بفروشه و توی این کلاس ثبت نام کنه . نگرانی مامان رو درک می کنم که فکر می کنه علی از درس هاش عقب می افته اما از طرفی هم فکر می کنم علی به این جریان علاقه داره واگر الان هم ما جلوشو بگیریم در اولین فرصتی که بتونه علاقه اش رو دنبال می کنه و اگر موفق بشه ما به خاطر زمانی که به علت مخالفت ما از دست داده پشیمون می شیم. امیدوارم این جریان به بهترین شکل ممکن حل بشه.

5 شنبه هم مهمونی خوش گذشت بعد از رستوران بچه ها همه اومدن خونه ما و تا ساعت 2خونه ما بودن . کلی حرف زدیم و خندیدیم .

از فردا قراره درس خوندن رو شروع کنم . همین الان فهمیدم که امتحان کارشناسی ارشد امسال به جای اسفند ، بهمن برگزار میشه و این یعنی که من 15 روز کمتر از انچه که فکر می کردم برای درس خوندن وقت دارم!

امیدوارم با خبر های خوب از یک شروع خوب برای درس خوندن برگردم .